گرگی شده دندان برایم تیز کرده
کابوس من شد زندگی ، هر روز بختم
از سرنوشت خوب من پرهیز کرده
آغوش تابستانی ات را برد ، سرما
من را پس از تو ساکن تبریز کرده
کاری ندارم غصه ها را می شمارم
این لحظه ها درد مرا سرریز کرده
دکتر مرا مانند یک دیوانه دیده
زنجیر جای قرص ها تجویز کرده
تو نیستی با خاطراتت هم نشینم
تنهایی ام را جمعه وهم انگیز کرده