دنیا چه بود جز غم بسیار قهوه چی
چای و غزل، دو پاکت سیگار قهوه چی
اینجا کسی که یکه و تنها نیامده است؟
شالِ سفید و دامن گلدار قهوه چی؟
قلیان بزن! و با غم و اندوه در سرش
پر کن فقط عصاره خوانسار قهوه چی
وقتی مرور می کنم آن خاطرات را
خون میچکد از این دل خونبار قهوهچی
آن بعد از ظهر شوم که افکار در سرم
آغشته بود با غم سرشار قهوه چی
او دیر کرده یا زده زیر قرارمان؟
ساعت گذشت از سه و از چار قهوه چی
یا سالها گذشته و من غرق ماندهام
در واپسین دقایق دیدار قهوه چی
من میروم به پشت همین شعرهای تر
با گریه های ممتد و کشدار قهوه چی
مهمان من هر آنچه که دارند آن دوتا
آن میز نحس گوشهی دیوار قهوهچی
#میلاد_فرحمند