از آینه شمعدونای خاک خورده تو این خونه
جز مادرش احوالشو هیچکس نمیدونه
از در نیومد مرده انگار بخت خوشبختیش
داره برای غصه هاش لالایی میخونه
مثل گلی پژمرده خوابه اونور باغچه
عکس کسی که روبروشه گوشه ی طاقچه
جمع کرده حرفاشو توو بغضش وقتی دل خونه
میره سراغ چادرش تو قلب یک بغچه
قلبش مث آب سماور داره می جوشه
پیراهن مردونه ی اونو که می پوشه
زیر ملافه با خودش حرف می زنه باهاش
میگه بهش غمگینه و دلتنگ آغوشه
محکوم به تنهایی مث زندانی توو زندون
هیچی نخورده بعد اون... حتی یه لقمه نون
رو گونه هاش میریزه اشکاش خیلی آهسته
انگار که بارون میچکه از گوشه ی ناودون
حال پلنگ زخمی از ماه و نمی فهمن
افتاده عکسش گوشه ی چاه و نمی فهمن
داراییشو داده پای عشقی که بد مرده
یه دختری... با موی کوتاهو نمی فهمن