و تیرها به پر هر پرندهای زده شد
در آن محیط که اصلا شکار ممنوع است
زبان برای چه! حق گلایه وقتی نیست
که در حوالی ما اختیار ممنوع است
و تیرها به پر هر پرندهای زده شد
در آن محیط که اصلا شکار ممنوع است
زبان برای چه! حق گلایه وقتی نیست
که در حوالی ما اختیار ممنوع است
یه چن ساله با درد همخونهمو
با گریه دارم دنگامو پس میدم
یه چن ساله خوشبختیه با تو رو
مث فیلم کوتاه توو خوابم دیدم
من هی قهوههامو عوض میکنم
بازم رفتنت قعر هر فالمه
کلافه م ببین اشک چشمامو که
یه "تو" مرهم کل احوالمه
برام نسخه پیچیده دکتر ببین
خشابم که از قرص هایی پرم
تو رنگین کمونو تصور بکن
منم قرصای رنگیمو میخورم
توو شهرم به یادت نگام خیره شد
به هر کی که موهاشو چتری زده
که پشت سرش راه برم بی هوا
ببینم دقیقا چه عطری زده
میبینم تو رو بعد چندین بهار
یه حسی میگه از دلم بگذرم
صدات میکنه بچت از اونطرف
مامان من همینجام، بیا اینورم!
خرابم مث شهر ویرونهای
که از خوشگلیش خاک و الوار موند
کسی که همین شعرو واست نوشت
یه شب تا خود صبح بیدار موند
من آخرین سرباز باقی مانده از جنگم
قول شرف هم داده بودم زنده برگردم
تنها مدالم اشک ها بر گونه ام بوده
قولم ولی این بوده که با خنده برگردم
با خنده نه، با یک جهان افسوس می آیم
از بین دشمن های بی ناموس می آیم
از هر که حقم را نداده تا رفیقانم
یک عمر با خنده ولی مایوس می آیم
باور ندارم این عدالتهای دنیا را
ای گور بابای همه امروز و فردا را
امسال هم یک دزد دیگر حاصلم را برد
شاید که یادش رفته باشد کدخداها را
هر دم به امید وزیری... خوب جنگیدم
چه نقشه ها در خانه ی آخر که می چیدم
با آرزوهایم چه کردی شاه بی وجدان
عمری ست اسبت بودم و این لحظه فهمیدم
از من گرفتی لقمه ی نان را نمی بخشم
هی ذره ذره کل ایمان را نمی بخشم
از چاه بیرون می زنم يوسف منم اما
هرگز برادر های کنعان را نمی بخشم
باور بکن با هر چه هست و نیست می سازم
چندیست من با زخمها در اوج پروازم
گفتم که بر میگردم و شاید نمی دانی؟
من قول دادم... آخر بازی نمی بازم