شنبه سوم آذر ۱۳۹۷ - 11:21 - میلاد فرحمند یعقوبی پور -
باید بمیرم بعد از این هر شب برای تو
چیزی ندارم جز تنی آن هم فدای تو
وقتی معطر می کند این خانه را عطرت
دیوانه عاقل می شود در هر هوای تو
تو اهل اینجا نیستی... منظومه ای دیگر
خواهم رسید از کهکشانم به فضای تو
من کودکی هستم که ترس از گم شدن دارد
باید بگیرم در خیابان دست های تو
من قول دادم با تو باشم تا قیامت آه ...
در وقت پیری می شوم حتی عصای تو
از بس که زیبایی به خود گفتم همین حالا
باید ببوسم دست نقاشِ خدای تو
چیزی ندارم جز تنی آن هم فدای تو
وقتی معطر می کند این خانه را عطرت
دیوانه عاقل می شود در هر هوای تو
تو اهل اینجا نیستی... منظومه ای دیگر
خواهم رسید از کهکشانم به فضای تو
من کودکی هستم که ترس از گم شدن دارد
باید بگیرم در خیابان دست های تو
من قول دادم با تو باشم تا قیامت آه ...
در وقت پیری می شوم حتی عصای تو
از بس که زیبایی به خود گفتم همین حالا
باید ببوسم دست نقاشِ خدای تو
میلادفرحمند