این شعر را مقابل هر کس که خوانده ام
سوزانده است قلب مرا آفرین شان
این شعر را مقابل هر کس که خوانده ام
سوزانده است قلب مرا آفرین شان
شوقی که نه، حتی تب و تابی...خداحافظ
ای صاحب لب های عنابی خداحافظ
مست از شرابی رنگ موهایت شدم ای عشق
خوش بو تری از هر می نابی خداحافظ
دیوانه را دیوانه تر می کرد چشمانت
در چشم هایت تیله ای آبی خداخافظ
من مثل قالی های کرمانی لگد مالم
گلدوزی زیبای مینابی خداحافظ
بیدار شو حالا که قصدم رفتن از اینجاست
من میروم آسوده می خوابی خداحافظ
میلادفرحمند
رفتی ولی حال تو را از من هر روز اتاق خانه می پرسد
در منزل آخر سراغت را هر شب کلاغ خانه می پرسد
جز چای تلخ و دفتر شعرم جز درد حالم را که می فهمد؟
رفتی و حال چای و فنجان را دائم اجاق خانه می پرسد
تو ماه من بودی و حالا در منضومه های دیگری هستی
از آسمانم رفته ای یعنی؟ باد از چراغ خانه می پرسد
پاییز در پاییز هستم من... تو همنشینی با صف دشمن
حالا اگر برگی به من مانده احوال باغ خانه می پرسد
از خاطراتت زخم ها دارم در قلب من آن تکه ای هستی
که در نبودش آتشی در من تا کنج داغ خانه می پرسد
من هی غرورم را شکستم تا پس کوچه های خاکی شهرت
هر عابری از سمت مان رد شد از اتفاق خانه می پرسد
از هر غروبی رد شدم اما، هر جمعه ی دلتنگ را بی تو
هر جای دنیا گم شدم دیدم غم از فراغ خانه می پرسد
مثل لباس افتاده از بندم، در باد نه بر روی پرچینم
شکل مترسک های جالیز ام، مثل غروبی سرد غمگینم
روزی میان خنده هایم بود، من در کنارت فکر کردم که
در زندگی با تو چه خوشبختم، در شادی بی حد و شیرینم
حالا دو خط شعر پر از داغم از بغض لبریز و تماشایی
ای حضرت عشق، ای خدا، ای دوست، دنیا به مرگش داده تلقینم
بی تو شب و روزم شده ماتم، پس لرزه ها را می شمارم من
وقتی که عطرت مانده بر خانه از خاطراتت بوسه می چینم
از یوسفی که باز خواهد گشت یا هر چه دارد می دهد بر باد
من به تمام فال ها حتی اشعار حافظ سخت بدبینم
اما پس از تو درد را هر جور در من بخوانی سخت می گرید
ابری که در من خانه گم کرده، ابری که دارد قصد تسکینم
در آینه زل می زنم هر بار این روز ها جای خودم، یک مرد
شعری به لب دارد، نمیگوید... دلشوره اش را خوب می بینم
#میلاد_فرحمند
.
هر مشت من از هیچ خالی تر وقتی گلم از دست من می رفت
می رفت در آغوش تنهایی آهسته روحم از بدن می رفت
اردی بهشتم را جهنم شد ... فصل بهار ... آغاز دل تنگی ...
کابوس ها را قسمتم کرده آفت به سمت هر چمن می رفت
هر وقت می آمد درونم را باغ گلی سرسبز می خندید
وقتی که پایش را به سمت در... سرما فرو در پیرهن می رفت
با خاطراتش زندگی کردم، هر روز اگر یادش نبود اینجا
در من جنون هر لحظه تا میل هر شیر گازی را زدن می رفت
من بودنش را شعر می کردم ! او وزن این اشعار غمگین بود
مستفعلن مستفعلن فعلن مستفعلن با تن ت تن می رفت
حالا که سرما هم نشینم شد فهمیده ام دیگر نمی آید
لعنت به رویایی که در ذهنم تا مرز یک روز آمدن می رفت
روزگارم بی تو یعنی ظلمت و بی دادها
چوبه ی دار است می سازم سر شمشاد ها
تو بخواهی من برایت می روم تا پای دار
تا بفهمی زنده اند این روز ها فرهاد ها
تا چه حدی سر زدی از عهد و پیمانت بگو
نازنین، دیگر گذشته دوره ی جلاد ها
من پر از تاب و تبم از من نگاهت را نگیر
تا بفهمی حمله کرده سمت من مرداد ها
عشق جنجال است، اما طعم شیرین میدهد
مثل گریان بودن بی وقفه در نوزاد ها
من دخیلی بسته ام امشب به چشم سبز تو
تا بگیری دست من را سر تر از فولاد ها
مثل شمعی سوختم از گشتن پروانه اش
هر زمان نوشیده ام سگ مزه با پیمانه اش
داد و نفرین است باید بعد از این ها بشنود
می رسد تا دست هر کس غیر من بر شانه اش
این سوالم را همیشه از خودم پرسیده ام
من چه کم دارم از آن که او شده دیوانه اش
حال یک گنجشک مادر مرده ام که بعد او
دست بادی می تکاند هم خودش ، هم لانه اش
مثل قاتل عشق را کشت و کسی هم شک نکرد
چال کرده این جسد را در حیاط خانه اش
#میلاد_فرحمند