زندگی صفر تا صدش درد است
زندگی را خرابم و مستم
زندگی واژه ی رکیکی بود
زندگی را به بوق می بستم
زندگی کفش تا به تا در پا
از خودم چند پشت پا خوردم
هی زمین خوردم و نفهمیدم
لاشه ام را به ناکجا بردم
مادرم قصههای شب را گفت
صبح غمگین و عصر بدتر شد
ما به هر چیز خوب شک کردیم
گریه وقتی نصیب مادر شد
پدرم هی نشست و تاس انداخت
تک نشست و دوباره تاس انداخت
بحث میراث و خانه نیست ولی،
عمر مان را به باد... میپرداخت
خانه مان غرق آه و ماتم بود
در سرم هی صدای کل پیچید
غم به گردن همیشه آویزان
روزگاری به ریشمان خندید
کودکی رفت و خاطرات بدش
مثل فیلمی دوباره اکران شده
بعد یک عمر انتظار ببین
ساقی میز ما زمستان شد
خواستم مرد باشم اما من
اشتباهی بزرگ می کردم
من که تقدیر بره ها بودم
بازی نقش گرگ می کردم
زندگی سخت بود من هم سخت
پا به پایش همیشه جنگیدم
مشت در مشت او شدم، تا من
مشت او را به خاک مالیدم
داشت یک روز خوب میآمد
شادی فتح آن ور سکه
بعد یک عمر سیر خندیدن
با دلی زخمی و چهل تکه
زندگی را خرابم و مستم
زندگی واژهی رکیکی بود
زندگی را به بوق میبستم