چهارشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۸ - 4:8 - میلاد فرحمند یعقوبی پور -
هر مشت من از هیچ خالی تر وقتی گلم از دست من می رفت
می رفت در آغوش تنهایی آهسته روحم از بدن می رفت
اردی بهشتم را جهنم شد ... فصل بهار ... آغاز دل تنگی ...
کابوس ها را قسمتم کرده آفت به سمت هر چمن می رفت
هر وقت می آمد درونم را باغ گلی سرسبز می خندید
وقتی که پایش را به سمت در... سرما فرو در پیرهن می رفت
با خاطراتش زندگی کردم، هر روز اگر یادش نبود اینجا
در من جنون هر لحظه تا میل هر شیر گازی را زدن می رفت
من بودنش را شعر می کردم ! او وزن این اشعار غمگین بود
مستفعلن مستفعلن فعلن مستفعلن با تن ت تن می رفت
حالا که سرما هم نشینم شد فهمیده ام دیگر نمی آید
لعنت به رویایی که در ذهنم تا مرز یک روز آمدن می رفت