یک مشت حرف مفتِ پر از بغضم
بر صفحه های زخمی و زنگاری
دست از سکوت منطقی ات بردار
ای شعر ، ای خدای خودآزاری
بازیچهی غمت شدهام یک عمر
دلداری ات به هیچ نمی ارزد
هر عابری همای سعادت بود ...
هم سقف خانهام تو شدی پر زد
بشمار ، خط به خط عبورم را
از روزهای مست و گره خورده
بر دفتری که خاطره ها را تا
تصویر بی تو کشته شدن برده
تنها نشسته ام و جهان محض
پیدایش دوباره ی ویرانی ست
من خیره ام به خط جنون در تو
امشب شبی که هیچ نمی دانی ست
رد شد یواش خاطره ای از من
دردی که یک همیشهی مطلق بود
هر بار با تو باز مرا می کشت
دندان مضحکی که تو را لق بود
آن روز اولی که دو چشمانم
بر صورت کثیف جهان وا شد
با گریه خوب غربتی ام کردی
این غم چطور پیش تو معنا شد
رد شد دوباره خاطره ای ... دیدم
در کودکی شوم خودم هستم
از هر کسی که بر حذرم می داشت
امروز من همان شده ام ، هستم
دستش لطیف و چشم معمایی
در جنگل مخوف دلم گم بود
آمد نشست و زل به نگاهم زد
لبخند او بدون ترحم بود
مادر : همیشه منظره ای از گل
آرام گفت : باز نمی خوابی ؟
_این چندمین شباست که بیخوابم؟
این چندمین شب است که بی تابی
مردی همیشه پشت و پناهم بود
آن مرد در صدای خودش جان داشت
هر قدر من خراب خودم بودم
در دست خود جسارت طوفان داشت
از کودکیم هر چه به جا مانده
این خاطرات و بندکتانی شد
یک آرزوی داغ هدر رفته
در قلب کوچکم خلبانی شد
اما همیشه بخت موافق نیست
اما من آن اراده ی موهومم
در وحشت نداشتنت هر شب
دیوانه شد جوانی مغمومم
انگار عاشق تو شدن جرم است
پایان کار من چه سقوطی شد
من پله پله شیب جهنم را
افتادم و جهان ملکوتی شد
یاد آر ، سطح آینه هم انگار
از چهره ی تو سنگ نشانم داد
دیوار های آهنی ام را برد
پیشانی ام تفنگ نشانم داد
آن جا درست آخر غم بودم
می شد ، تو ای عصاره ی نقاشی !
دستی برای من بتکانی ... و
لبخند مادرانه ی من باشی
دردی ست آنچه من شده ام بودن
یک شاعر خمیده ی وسواسی
مرزی میان گم شدن و رفتن
معنای تلخ واژه ی ر احساسی
با صد و هزار و واژه ی نامانوس
با قدمتی که در بدنم دود است
سیگار های بهمن قد کوتاه
در سرنوشت پک زدنم بوده ست
آهسته تر ... صدات سرم را برد
چشمت برای جنگ مصمم بود
حالا برای حرف زدن دیر است
این صفحه ی نخست جهنم بود
#میلاد_فرحمند