من آخرین سرباز باقی مانده از جنگم
قول شرف هم داده بودم زنده برگردم
تنها مدالم اشک ها بر گونه ام بوده
قولم ولی این بوده که با خنده برگردم
با خنده نه، با یک جهان افسوس می آیم
از بین دشمن های بی ناموس می آیم
از هر که حقم را نداده تا رفیقانم
یک عمر با خنده ولی مایوس می آیم
باور ندارم این عدالتهای دنیا را
ای گور بابای همه امروز و فردا را
امسال هم یک دزد دیگر حاصلم را برد
شاید که یادش رفته باشد کدخداها را
هر دم به امید وزیری... خوب جنگیدم
چه نقشه ها در خانه ی آخر که می چیدم
با آرزوهایم چه کردی شاه بی وجدان
عمری ست اسبت بودم و این لحظه فهمیدم
از من گرفتی لقمه ی نان را نمی بخشم
هی ذره ذره کل ایمان را نمی بخشم
از چاه بیرون می زنم يوسف منم اما
هرگز برادر های کنعان را نمی بخشم
باور بکن با هر چه هست و نیست می سازم
چندیست من با زخمها در اوج پروازم
گفتم که بر میگردم و شاید نمی دانی؟
من قول دادم... آخر بازی نمی بازم