در خانه ی اجدادی ام بودم
در خانه ای متروکه و خالی
با خاطراتی که گذر می کرد
از ذهن من تا مرز سی سالی
در باز می شد ، کودکی می رفت
با خنده اش در کوچه ای خاکی
دور از تمام درد و غم ها بود
دلخنده هایش اوج دل پاکی
دنیا خلاصه شد در این خانه
دنیای من آغوش مادر بود
بر دوش بابا کودکی می کرد
کوهی که از هر کوه سر تر بود
بابا همیشه غرق در کارش ...
هر روز و شب انگیزهاش نان بود
چیزی به ما افزوده شد آیا؟
چیزی که کم میشد از او جان بود
تا چند سال از ذهن من میرفت...
در باز می شد نوجوانی را...
هر روز سگ دو میزدم... گفتم:
بر اقتصادی که گرانی را...
در سوی دیگر ، در اتاقم هم
با هر صدا مغزم فروپاشید
هر بار زنگ خانه را می زد
مرد طلبکاری که میغرید
مادر نباران چشمهایی که
با گوشه های روسری یار است
دنیا به گرد پیری موهات
اندازه ی عمرش بدهکار است
اما جوانی حرف دیگر داشت
او رقص در موهاش مبهم بود
هر روز ما مثل محرم شد
_چشم سیاه قاتلش_ کم بود؟
در کوچه می پیچد نفسهایش
حس میکنم دنبال او هستم
بعد از کلاس و مدرسه هر روز
در فکرهام اشغال او هستم
با گریه بیرون میزنم این بار
با آرزو هایی که می مردم
در حسرت دستان او هر بار
توی دلم هی غصه میخوردم
خوابم پرید و گیج و حیرانم
بابا و خانه... کوچه و مادر؟
این گریه بر هذیان تنهاییست
غلتیده از چششم به این دفتر