نه پای رفتن دارم و نه حال ماندن
چون اره های بی تحرک در درختی
بعد از تو حالم را همیشه دوره کردم
آخر چه امیدی! چه شادی و چه بختی
پاییز پاییزم شب و روزم پر از غم
هی برگ ها می ریزد از چشمان خیسم
آبان بی تو با دلم دیدی چه ها کرد
طوری مقدر شد که از تو می نویسم
بعد از تو عقلم با دلم بی وقفه جنگید
حتی برای کشتنم هی نقشه چیدند
مانند زائو درد می آمد پس از هم
هی دردهای پا به ماه از نو رسیدند
من خواب بد می دیدم و تعبیر بدتر
تو رفته ای و برف و کولاکم پس از تو
نه...لاک پشتی خسته ام که جمع کردم
غم های بی پایان در لاکم پس از تو
می رفتی و می رفتم از دست خودم زن
تو سمت عشق و من به سمت مرگ رفتم
با هر قدم یادت به من نزدیک تر شد
حس می کنم در خانه صد فرسنگ رفتم
با هر که هستی نازنین یادت بماند
پاییز، فصل عاشقان یادت بماند
باران و نم یک مرد تنها در خیابان
چشمان و اشک بی امان یادت بماند