روی مدار درد می چرخم
زیر فشار آرزوهایم
سگ دو زدنها را نمیفهمند
این کز کز در ساق پاهایم...
سال هزار و سیصد و چند است؟
سال سگی سال عذاب و درد
کوله برم که بارها بردم
در انجماد فصل های سرد
من کودککارم که بفروشم
صدها دعا در بین این مردم
تنها سوال هر شبم این است
بابا ندارد شاخه ای گندم؟
بابا همیشه حسرتش نان بود
دنیا به او خیلی بدهکار است
تا صبح مادر گشنه می ماند
با چرخ خیاطیش بیدار است
یک کارگر در سمت آزادی
که پینه ها را قاب می کردم
در انقلاب ام آرزو ها را
با اشکهایم خواب می کردم
مستاجرم در واحد هم کف
زیر زمین در ارتفاعی پست
با قبض آب و برق بی پایان
با فحش مالک در ته بن بست
دنیا عجب جای عجیبی بود
دنیا محل بازی ِشاه است
جنگ سیاه است و سفید و... مات،
سهم هزاران قلب پر آه است
سال هزار و سیصد و قحطی
سال وفات این همه رویا
امروز مُردم پس چه فردایی؟
لعنت به این تاریکی ات دنیا