شروع شعر من را رفتن تو می کند بدتر
که چشمم را عبورت با خودش می برد پشت سر
زمان در کوچه مانده، پشت پایت آب می ریزم
خرابم می کنی اما خیالی نیست، تو بگذر
قرارم را گرفت از من شکوه آسمانی که
تو را دارد به پیشانی درخشنده تر از اختر
به هر اندازه ای دوری، سرانجامم صبوری شد
نشد حال خراب هیچکس ازحال من بدتر
همیشه فکر می کردم به روزی که تو برگردی
من دیوانه و مجنون که هستم سخت خوش باور
در این سرما که می آید تویی که استخوان سوزی
نبودت می وزد هر روز از زیر و بم هر در
برایت یک نفر هستم، و این شرط مروت نیست
که داری در نگاهت صد نفر، هر چشم صد پیکر
همان وقتی که شال قرمزت را بر سرت کردی
شرابی رنگ موهایت تلاقی کرد با آذر
نیامد، نیست، باور کن... کسی در قلب من هرگز
درون چشم من هستی همیشه جای خالی... تر
برای دست کوتاهم، تو بر یک شاخه ی دوری
به کام دیگران هستی همیشه میوه ی نوبر
شبی طولانی از موی بلندت باز می سازی
هزاران خاطره در باور مردی که هم بستر...
گلی در باغ من بودی که دستی آمد و چیدت
غریبی توی دستانش تو را می کرد هی پر پر
برای من مقدس بود آغوش و تنت اما
برای دیگران می شد مسافرخانه ای بهتر
تو شیری ماده ای، من خط... دو روی عشق و بی حسی
غرورت بخت مان را می کند هی اینور و آنور
مقدس بود نامت آنقدر که می شود باشد
به نام تو شروع مطلب و عنوان هر دفتر
و در پایانِ شعرم که همیشه باز می ماند
کلاغ شوم و آواره ندارد خانه ی آخر