تصویر راه رفتن تو از میان شان
تلفیق رنگ خون و کمی درد استخوان
در ذهن من دوباره کسی رنج می کشد
می خواستم تو را و نشد، چون تو ناگهان...
از من هوای پر زدنم را گرفته ای
رفتی و هر دقیقه قفس می شود جهان
آغوش من خداست، تو ارزان فروختی
کم بود عشق ساده و امنیتت در آن؟
صد بار گفته ام به تو حرف آخر است
دیگر به هیچ وجه نمی آید این زمان
گفتم نرو که آخر این قصه تلخ تر
خواهد شد از حسادت چشمان دیگران
با من حکایت همه ی شهر می شود
آغوش باز و آتش تندی که در میان
با هرنگاه هرز تو ... ترمز... سوار شو
لبخند روی لب که شدی... دست را تکان
بالا به سمت مقصدشان پیش میروند
بر پله های پیکر تو ... مثل نردبان
حالا تو باش و لاشخورانی که می رسند
من مانده ام، تو هم سر حرف خودت بمان
حتی اگر طلا بشود لب نمی زنم
آن لقمه را که دور بیندازم از دهان