سه شنبه هفتم آبان ۱۳۹۸ - 13:38 - میلاد فرحمند یعقوبی پور -
خسته ام روز و شب بی تو دلواپسم
تو تمام منی ای تمام کَسم
بی تو یک شاخه ی خشک صحرا شدم
مانده در خاطرت مثل خار و خسم
رفتی و بعد تو گریه دارم به چشم
چون ندارد دعایم به رویت اثر
تو عزیز دلم به سفر می روی
تا به گوشت بگویم سفر بی خطر
تو قرار منی از همه سر تری
عشق زیبای من تو نگار منی
سرد و بی روحم و در مصاف دلت...
فصل پاییزی ام نو بهار منی
ای غم بی شمار تو کنارم بمان
بی تو تنهایی ام می شود بی امان
انتهای شبم... روز روشن تویی
یک جهان آشکار... در دل آسمان
از تو صد خاطره سهم من بود و بس
با همین بغض که بسته راه نفس
تو پری بودی رفتی از پیش من
به خودم آمدم... مانده ام در قفس
تو قرار منی از همه سر تری
عشق زیبای من تو نگار منی
سرد و بی روحم و در مصاف دلت...
فصل پاییزی ام نو بهار منی