جمعه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۷ - 16:56 - میلاد فرحمند یعقوبی پور -
کسی که داده مرا بی هوا تکان غزل است
که بعد زمزمه می کرد هی بمان غزل است
که بعد زمزمه می کرد هی بمان غزل است
میان رنگ دو چشمش عجیب طوفانست
نشسته در دل و جانش غم جهان غزل است
شبیه غنچه ی گل بود و تازه فهمیدم
به حرف و خنده بجنبد لبش همان غزل است
تمام جان و تنش از مقدسات من است
خدای مطلق این مرد بی گمان غزل است
حضور و آمدنش حس و حال شعرم شد
و او که خاطرش آغشته شد به جان غزل است
صداش می زنم این بار... فاش خواهم کرد
به نام کوچک اش آری زن جوان غزل است
اگر چه شعر سپید است فصل دوری مان
بگو به او که بخواند غم بنان غزل است
هزار حرف نگفته میان مان مانده
همان نگاه که هرگز نشد بیان غزل است
همیشه با قدمش وزن شعر من پاشید
ت تن ت تن ت تن تن تن... دو پای آن غزل است