دوشنبه دهم دی ۱۳۹۷ - 12:57 - میلاد فرحمند یعقوبی پور -
باغی شدم که یک مترسک در دلش غمگین مانده
بر روی چوبش کوله باری از غمی سنگین مانده
آن قدر بی رنگ و رخم اصلا خریداری ندارم
پیراهنی هستم که عمری پشت یک ویترین مانده
در شعله هایی سرخ من پیغمبری زندانیم که
در انتظار وعده ها از معجزات دین مانده
شهری شدم از فقر و قطحی باورش را باد برده
از ساکنانم بیشتر بی رسم و بی آیین مانده
ستار خانم بعد از آن جنگی که جانم را گرفته
تنها نمادی کهنه از آزادی ام ... تزیین مانده
با چشم روشن می کنم من تک تک کبریت ها را
در اشک های تلخم امشب قطره ای بنزین مانده
بر روی چوبش کوله باری از غمی سنگین مانده
آن قدر بی رنگ و رخم اصلا خریداری ندارم
پیراهنی هستم که عمری پشت یک ویترین مانده
در شعله هایی سرخ من پیغمبری زندانیم که
در انتظار وعده ها از معجزات دین مانده
شهری شدم از فقر و قطحی باورش را باد برده
از ساکنانم بیشتر بی رسم و بی آیین مانده
ستار خانم بعد از آن جنگی که جانم را گرفته
تنها نمادی کهنه از آزادی ام ... تزیین مانده
با چشم روشن می کنم من تک تک کبریت ها را
در اشک های تلخم امشب قطره ای بنزین مانده